دوباره سلام
خوبین ؟خوشین؟ خوش میگذره ایشالا؟
راست میگن که آدم از فردای خودش خبر نداره ها
هنوز تکلیفم با خودم روشن نیست می شینم تو خیالم آیندم رو
تصور میکنم یهو به خودم میام که ای بابا کلی رفتم تو رویا .
نمیتونم یه برنامه ریزی خوب بکنم واسه زندگیم .یعنی هیچی
اونجوری نیست که تصور میکنم. شاید باید واقع بین تر بشم
یه مدتیه که امید به زندگیم بیشتر شده .درام سعی می کنم کمتر
به غصه هام فکر کنم.
همیشه برام سوال بود که چجوری آدما تو جریان زندگی
حل میشن. ولی کم کم دارم دلیلش رو می فهمم. راستی چرا
فکر آدما این روا اینقدر مادی شده؟! خیلی مسخرس که آدم یادش
بره از کجا اومده و کجا می خواد بره کاش به جای اینکه این قد
ر به کمیت زندگی فکر می کنیم به کیفیتش فکر می کردیم
خودمونی ما چه حرفایی زدم. شدم معلم اخلاق . خوب دیگه
حرفای اموزنده بسه

حالا می ریم سراغ شعر یا به قول یکی
می ریم به بخش یه کوشولو عاشق شین( اگه گفتین به قول کی؟؟!!)
کاش...
کاش خودت بودی می دید
که چقدر بی تو غریبم
اینجا هر کس با نقابی
میده هر لحظه فریبم
اینجا من تنها ترینم
مونسم سنگ صبوره
توی تنهایی نشستن
کار این کوه غروره
بی تو دل گم میشه تو شب
بی تو دل خیلی غریبه
حتی تو بهشت که باشه
حسرتش خوردن سیبه
کاش خودت خط می کشیدی
رو غمهای سرنوشتم
می دیدی اسمتو با اشک
روی گونه هام نوشتم
کاش خودت بودی به جای
عکس این قاب شکسته
عکسی که اشک چشامو
روی این گونه ها بسته

اشکای چشامو ببین که میریزه به پای تو
بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو
ای همه هستی من بمون همیش
اگه شدم عاشق تو نذار که بی تاب بمونم
لا لایی شبام توئی نذار که بی خواب بمونم
خونم شاید به یادم بمونی دارو برات شعر می
همیشه عاشق بمونی فقط یه چیز ازت می خوام
دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود
سلام
خوبین بچه ها؟
بلاخره بعد از مدتها اومدم اینجا رو آپ کنم .
البته خودم که دیگه دوست نداشتم آپ کنم یعنی دیگه دلیلی واسه نوشتن نداشتم .
به اصرار صبا الان تصمیم گرفتم آپ کنم . یکی دو بارم که شرمندمون کردن و وبلاگو آپ کردن
که از همینجا ازش تشکر میکنم.
راستی چرا دیگه نمیتونم عکس بزارم؟ هان؟
نیست یه مدت آپ نکردم دیگه نمیدونم چی بنویسم.(البته همون موقع ها هم زیاد بلد نبودم)
خوب حالا بهتره یه چند تا شعر بنویسم.
وقتي رفتي همه دنيا رو سرم انگاري خراب شدو دلم شكست
ساز من زانوي غم بغل گرفت...
رفت وكز كرد گوشه اتاق نشست هروقت كه بارون ميزنه تو رو كنارم مي بينم
حس ميكنم
پيش مني
هنوزم عاشقترينم....
به خیسی چشمانم باور نداشتی.
با خون قلبم نوشتم عاشقانه دوستت دارم...
بازم باور ت نشد که خون قلبم ست .
نمی خواستم ببینی .. میخواستم تا در لحظه آخر زندگیم
لبخندت رو ببینم
به ناچار دست خونی ام را نشان دادم
و تو باور کردی و خیره خون قلبم را که جاری بود نظاره کردی
ولی لحظه ایی بود که چشمانم را برای همیشه بستم و
این هم برایم کافی ست برای یکبار چشمان خیره ات را به قلبم دیدم
و هنگام مردنم با حضور تو و عشق تو مردم.
مرگ هم با عشق زیبا ست.
دیدن تو عشق تو برایم یک رویا شده آرزومه
که لااقل هنگام مرگ تو را ببینم برای آخرین بار
نظر یادتون نره
امیدوارم خوشتون بیاد .....
بذاريواش شروع كنم، سلام گلم، هم نفسم
آرزوهام راضي شدن ، ديگه بهت نميرسم
گفتم چيا گفتي بهم ، گفتي كه آينده داري
دنيا همش عاشقي نيست،گريه داري،خنده داري
گفتم كه گفتي من باشم به لحظه هات نمي رسي
به قول دل شايد دلت گرو باشه پيش كسي
خلاصه گفتم كه چشات قصد رسيدن نداره
روياها كاله و دسات خيال چيدن نداره
گفتم كه گفتي زندگيت غصه داره، سفر داره
هم واسه من هم واسه تو با هم بودن خطر داره
گفتم كه گفتي روياها مال شباي شاعراس
شهامتو كسي داره كه شاعر مسافراس
مسافرا اون آدمان كه با حقيقت مي مونن
تلخياشوخوب مي چشن،غصه هاشوخوب مي دونن
گفتم فقط مي خواي واست يه حس محترم باشم
عاشقيمو قايم كنم ، تو طالع تو كم باشم
گفتم كه گفتي ما دوت به درد هم نمي خوريم
ولي يه جا مثل هميم ، هر دومون از قصه پريم
گفتم تو گفتي ميتونيم يادي كنيم از همديگه
اما كسي به اون يكي ليلي و مجنون نميگه
گفتم تو گفتي سهممون از زندگي جدا جداس
حرف تو رو چشم منه اما اينام دست خداس
هرچي كه تو گفته بودي گفتم به دل بي كم و بيش
حال خودم؟ نه راه پس مونده برام نه راه پيش
اين حرفاي خودت بوده، از من ديوونه تر ديدي؟
اصلا نگفتم اينا رو ،خودت ديدي يا شنيدي
دلم كه حرفاتو شنيد اول كه باورش نشد
ولي نه،بهتره بگم،نفهميدش،سرش نشد
يه جوري مات و غمزده فقط به دورا خيره شد
رنگ از رخش نه نپريد،شكست و مرد و تيره شد
بلور روياهام ولي ،چكيد مث خواب تگرگ
آرزوهام از هم پاشيد رسيد ته كوچه مرگ
راستش ازم چيزي نموند به جز همين جسم ظريف
خوب ميدوني چي ميكشه غريب تو خونه حريف
نگي چرا نوشته هام لطيفو عاشقونه نيست
رويا و آرزون كه هيچ ، حتي دل ديوونه نيست
زيبا بايد تنهايي من اين نامه رو سياه كنم
رسم گذشته ها ميگه بايد به تو نگاه كنم
حرفاتو گفتم به خودت، ببيني راستي تو زدي
اصلا توي ذات تو هست،يه همچي چيزي بلدي؟
اگه تو بيداري بودهف بشين ميادش خبرم
اگر نگفتي بنويس ، من مي خوام ار خواب بپرم
دوست دارم چه توي خواب چه توي مرگ و بيداري
فداي يك تار موهات كه تو منو دوست نداري
مواظب آدما باش زندگي گرگه زيبا جون
خداي روياي منم هنوز بزرگه زيبا جون
دوشنبه پر از غم يه ظهر گرم مردادي
با او چشاي خوشكلت چه كاري دست من دادي
بعضي وقتها دلمان مثل آسمان ابري شمال مي گيرد، ابري و كبود،
پر از اشتياق باران و باريدن . فرقي نميكند كه گرفتار باشيم ياآْزاذ ،
پولدار يا بي پول. اين دلتنگي چنان به تنهاي مان شبيخون ميزند كه
آرام و قرار از كف ما مي ربايد واحساس مي كنيم هيچ چيز نميتواند
ما را به آرامش برساند. انگار دنبال گمشده اي مي گرديم، گمشده اي
كه از روز ازل او را مي شناسيم . كسي كه در دل و جانمان و در
تار و پودمان نهفته است و پيوسته صذايش را ميشنويم، اما در بسياري
از اوقات فراموشش ميكنيم و از او روي بر مي گردانيم.بعضي وقتها
آنقدر در خودمان غرقيم و ساكن كه نه كلمه اي و نه اشاره اي مي تواند
مارا به خود بياورد. حتي اگر در شيپور قيامت هم بدمند باز از پيله خود
بيرون نمي آييم چنان آلوده عصيان ميشويم كه بهشت و جلوه هاي زيباي
آن را نمي بينيم . چه سخت و اندوه بار است ميان آفتاب قدم زدن اما نور
و گرماي آن را حس نكردن! بعضي وقتها چنان از خود بيگانه مي شويم
كه ديدار آشنايان ما را به وجد نمي آورد و حتي در فصل بهار هم گل از
گلمان نمي شكفد. آنقدر از هويتمان فاصله مي گيريم كه به سكوت و ظلمت
مطلق مي رسيم. ما بايد هميشه او را در كنارمان و در دلمان حس كنيم.
بايد صدايش را بشنويم و روز به روز تازه تر شويم. فقط آتش عشق اوست
كه مي تواند پروانه دل ما را به آرامش برساند. فقط عطر گل روي اوست
كه مي تواند تحمل اين خاكدان تيره و پستو فاني را بر ما آسان كند. بايد او
– آن لايزال مهربان- را بر سطر سطر دفتر زندگيمان بنشانيم و جز به ياد
او دم و قدم نزنيم. اگر چنين كنيم هيچ بل و خادثه اي نمي تواند مارا پريشان كند.